سفارش تبلیغ
صبا ویژن
 
 تعداد کل بازدید : 208451

  بازدید امروز : 28

  بازدید دیروز : 59

زلال پرستم - زلال پرست

[ خانه | ایمیل |شناسنامه | مدیریت ]

 

 

درباره خودم

 

پیوندهای روزانه

مراسم تشکر صلاحی از... بی حضور خودش [110]
حلزون شکن عدن -شهریار مندنی پور [103]
اشتباه می کنی-داستان کوتاه بابک تختی [122]
نقد فیلم تقاطع [83]
وزیری خالق نواهای ماندگار [93]
تولد کودکی با قلب خارجی [131]
تدوین تاریخ فلسفه در ایران [129]
غذاهای مفید برای قلب و مغز [132]
جمشید مشایخی، نیم قرن فعالیت هنر&# [90]
اصول داستان نویسی [148]
کارنامه هنری مخملباف [90]
انتشار رمان بار هستی در زادگاه کوندرا برای نخستین بار [95]
البوم شبهای تهران -سعید شنبه زاده [153]
البوم عکس های استاد شجریان [187]
پاپلونرودا-مجموعه اشعار (انگلیسی) [259]
[آرشیو(20)]

 

لینک به لوگوی من

زلال پرستم - زلال پرست

 

حضور و غیاب

یــــاهـو

 

آوای آشنا

 

بایگانی

بهمن
اسفند
فروردین 84
اردیبهشت 84
تیر 84
مرداد 84
شهریور 84
مهر 84
ابان 84
اذر 84
دی 84
بهمن 84
اسفند 84
فروردین 85
اردیبهشت 85
خرداد 85
تیر 85
مرداد 85
شهریور 85
مهر 85
پاییز 1385

 

جستجوی سریع

 :جستجو

با سرعتی بی‏نظیر و باورنکردنی
متن یادداشت‏ها و پیام‏ها را بکاوید!

 

اشتراک

 

 

قضا و قدر

نویسنده:زلال پرستم::: جمعه 84/1/26::: ساعت 12:55 عصر

اکنون اراده من این است

و تا  ان دم که چنین است

همه چیزبر وفق مراد است

این واپسین زیرکی ام بود

ان را می خواستم که بدان ناگزیر بودم.

پس خود را ناگزیر به هر ((باید))کردم...

از ان دم برایم ((بایدی )) در کار نیست...

فردریش نیچه

همیشه برایم سوال بوده که من انسان تا چه حد مختارم؟ تا کجا اراده من بر زندگی ام حاکم است و من  انسان چقدر تحت سیطره نیرویی برترم؟و هرگز پاسخی نیافتم!این سخت است که ادمی احساس کند که یک عروسک خیمه شب بازی است.زجراور است که  فکر کنی خودت در سرنوشتت هیچ کاره ای و پیش ترها همه چیز برای تو رقم خورده است به قول بعضی ها در روز ازل سرنوشتت را بر پیشانی ات حک کرده اند.در همه کتاب های که خوانده ام ویادیده ام هیچ کس حرف تازه ای نداشته ! همه سوالشان را می پرسند و هر کس پاسخ سوال خودش را نمی یابد! قضا و قدر ...قسمت...سرنوشت ...همه اینها سوالات ذهن منندومن واقعا  نمی دانم من انسان چه کا ره ام این جاو اگر به این جا رسیده ام دست خودم بوده یا کسی مرا به اجبار به این مسیر رسانده؟

این باید ها ونبایدها و همه این باورها که قسمتت این است و قضا وقدر این بود و ... مرابه این احساس تلخ می رساند که کجای من اشرف مخلوقات است وقتی خالقم همه زندگیم را قبل تر ها یک جا ساخته و پرداخته؟ذهن من همیشه پراز سوال بوده وهرگز توجیه نشدم! و می دانم خیلی ها هم مثل من هستند ما فقط سوالاتمان را برای هم بازگو می کنیم و ابهامات ذهنمان را ...

این بدترین احساسی است که داشته ام: این احساس که حس کنی  ان زمان اراده میکنی که او بخواهد .ان زمان فکر میکنی که او اراده کرده است و ان زمانی تصمیم می گیری که او تصمیم میگیرد...من دوست ندارم این گونه فکر کنم .لمس کنم و یا احساس کنم ولی ایا طریق دیگری هم هست؟؟؟

 


موضوعات یادداشت


...

نویسنده:زلال پرستم::: یکشنبه 84/1/21::: ساعت 2:26 عصر

این که بفهمیم حرف احمقا نه ای زده ایم یا کار احمقانه ای کرده ایم چیزی نیست.ما باید درس بسنده تر و مهم تری بیاموزیم : این که جز ابلهی نیستیم!

مونتنی-تسلی بخش های فلسفه ص142

بعضی وقتها فرامو ش می کنیم چقدرنمی دانیم و همین جاست که به اشتباه  دچار احساس کاذبی میشویم که جقدر دانایی ما بسیار است و ما اگاهیم.البته شاید این حرف به زعم عده ای بدبینی مطلق باشد و بس ولی صادقانه که بگویم هیچ کدام از ما نمیدانیم فقط میزان ندانستنهای ما فرق می کند یکی کمتر نمی داند و یکی بیشتر.

امروز وقتی داشتم به دنبال یک مقاله تخصصی به روی نت جستجومی کردم با یک سایت روسی مواجه شدم که بصورت ان لاین بسیاری از کتاب های کتابخانه ای معتبر دنیا را در رشته تخصصی من ارائه می داد.حدود 30 کتاب با عنوانی که مدنظرم بود را باز کردم و برایند تمام افکارم این بودکه حتی اگر من این 30 کتاب را هم بخوانم باز کتاب جدیدی هست که نخوانده ام و اندیشه جدیدی هم هست که با ان مواجه نشدم و.. . بعد خودم را تسلی دادم که زیاد نگران نباش مهم این نیست که چقدر معلومات داشته باشی مهم این است که بتوانی از همان اطلاعات اندکت استفاده کنی.ولی باز هم که به قضیه منطقی نگاه می کنم می بینم یک جای مساله ایراددارد :این که در این مملکت گل وبلبل تنها کاری که درست از پیش نمی رود کار علمی است! حالا تو خدای علم هم که باشی در این جا هیچ کاره ای مگر این که ... .

دراین جا ادم ها سه دسته اند انهایی که کمتر نمی دانند که به اجبار خاموشند و انهایی که بسیار نمی دانند و بی اجبار سخنورندودسته ای که تاب اجبار را ندارند ومردمانی میشوند که بعد از رفتنشان نام ((فرار مغزها )) به گوش می رسد.من بیشتر از همه دوستدار انهایی هستم که اوج کوتاه ندانستنشان در سکوتشان حل میشود و در ان ادعاهایی که هر گز ندارند.انهایی که اتاق تاریک و خلوتی دارند که در ان به روی هر اندیشه ای باز است و اجبار سکوت از بلندای فضیلتشان هیچ نمی کاهد.

 پی نوشت :جملات زیر را که از(( مونتنی)) است, بخوانید نتیجه گیریش با خودتان. فقط دیدن مراسم خاکسپاری پاپ (هرچند گور او یک محفظه شیشه ای بدون خاک است و چقدر سخت است ادم بی خاک بمیردو بپوسد) مرا به یاد این جمله انداخت اما دلیلش نزد خودم محفوظ باقی می ماند!

((همه کس هر چه را که مرسوم خود او نیست وحشیانه می خواند .ما غیر از باورها و رسوم کشور خود هیچ معیار دیگری برای حقیقت ودلیل درست نداریم .ما همواره در کشور خود مذهب کامل ,حکومت کامل,و پیشرفته ترین و کامل ترین روش انجام دادن هر کاری را داریم!))

 

بدرود

 


موضوعات یادداشت


حرف ها ی از جنس امروز

نویسنده:زلال پرستم::: چهارشنبه 84/1/17::: ساعت 10:14 عصر

(شصت دقیقه درست ان مدت زمانی است که لازم است تا ادم احساس کند ثانیه ها یکی یکی می گذرند.)

ژان پل سارتر -کتاب تهوع ص 143

جمله بالا هیچ ربطی به ان چیزی که می خواهم بنویسم ندارد .فقط بی اندازه در نظرم عمیق جلوه کرد و بدیهی ! گفتم شاید شماهم از ان لذت ببرید.یعنی دلم نمی خواهد دوباره از گذر ایام و گذشت روزها و ثانیه ها حرف بزنم .

نمی دانم این تعطیلات عید 15 روزه چه ویژگی خوبی دارند به اعتقادمن بهتر بود تعطیلات نوروزی 3 تا 4 روز بود .به این شکل مملکت این طور تعطیل نمیشد و رخوت و تنبلی هم خیلی کمتراز این ها سراغ ملت می امد .اخرش تصور کنید فقط خوداین 15 روز که نیست یک هفته قبل و بعد از عید عملا همه در حس و حال تعطیلاتند و ... . نمی دانم چه بگویم ما که خودمان عادت داریم به تنبلی این هم به روی تنبلی های اجدادیمان!

دقت کرده ایدامسال چقدر میوه ها گران شده بود ؟میوه چه عرض کنم گوجه فرنگی و خیار کیلویی هزار تومان را شاید دیگربتوان جزومیو ه های سلطنتی به حساب اورد .دیروز وقتی گزارش شبکه خبر را دیدم به حال خودمان تاسف خوردم گویا اعتراض ها هم راه به جایی نبرده اند! اما ما مردمان نجیبی هستیم هر طور شده خودمان را با هر شرایطی وفق می دهیم .اگر باور نمی کنید به گذشته تاریخی مان بنگرید!!!


موضوعات یادداشت


سکوت + ...

نویسنده:زلال پرستم::: جمعه 84/1/12::: ساعت 12:25 عصر

نمی خواهم از بدبختی ها بنویسم از رنگ های سیاهی که در همین روزهای سبز و روشن بهاری چشمانم را روشن کرده از دخترکان کوچکی که کنار خیابان نشسته اند و فال می گیرند .از پسر بچه های  چرک الود و کثیفی که در خیابان بدنبالت می دوندو ادامس های موزیشان را با هزار خواهش و التماس در دستانت می گذارند.اصلا دوست ندارم از بچه هایی بنویسم که با حسرت به شیرینی های رنگارنگ پشت ویترین نگاه می کنند و در دلشان به خودشان تلقین می کنند که این روزها عید است! یعنی و قتی می خواهم از این سیاهی ها بنویسم انقدر دلم می گیرد که لذت زندگی کردن از من سلب می شود.در واقع به خودم تلقین می کنم که همه چیز خوب است و این روزها برای همه عید است و هیچ کس دلش گرفته نیست و همه خوشحالند و...و بعد به خودم می گویم چه خود فریبی لذت باری !!!

نه این بدبختی ها همه جا هست هر جا که بروی می بینیشان فرقی نمی کند کجای دنیا باشد اما کاش در ایران من نبود هر جا که بود این جانبود...وای چه توقع بی جایی . من این را خوب می فهمم.

....سکوت....

ارام نشسته ای و سکوت کرده ای .دلت خوش است که من زبان تو را می فهمم و من دلتنگم که هیچ کس زبان مرا نمی فهمد ...یک بار خواندم (سکوت سرشار از سخنان ناگفته است) و این بار به خودم می گویم سخنان ناگفته توسرشاراز سکوت است .می خواهی بخندی ؟ بخند .مادر بزرگم همیشه می گفت بخند تا دنیا برویت بخندد .ولی نمی دانم چرا من هیچگاه نمی توانم به اشتباهات دیگران بخندم کاری که خیلی ها می کنند برای ان که اشتباه خودشان را توجیه کنند.

سکوت کرده ای؟اخ فرامو ش کرده بودم که تو همیشه ساکت بوده ای .دیروز وقتی کنار ساحل دریا نشسته بودم; ناگهان دلم برایت تنگ شد, وقتی دیدمت احسا س کردم چقدر دورم از تو .ای ببینمت ,چرا گوشه چشمانت خیس است؟ نکند که بغضت ترکیده ...نه بگذار ببینم ;این جا روی آینه باران باریده و یک قطره باران  روی چشمان تو افتاده.چه خوب می دانستم که امروز باران می بارد .آینه مواج شده درست مثل دریای دیروز و تصویر تو پر از موج میشود و تو چقدر زیبا شده ای . صدای غرش اسمان را که میشنوم در دلم می گویم اخر سکوت تو هم شکست .آینه خیس می شود و تو هم .می خندم و تو هم می خندی در حالیکه اسمان می غرد و آینه موج می زند و دریا گل الود شده ومن به سخنان ناگفته تو می اندیشم که سرشار از سکوت است.به یاد مادر بزرگم می افتم که می گفت بخند تا دنیا به رویت بخندد و تصویر دراینه با همه سکوتش می خندد.(بهار 84)


موضوعات یادداشت


بی وزنی

نویسنده:زلال پرستم::: یکشنبه 84/1/7::: ساعت 2:26 صبح

شده بعضی وقتها احساس کنی که انقدر سبکی که دلت می خواهد بروی ان بالا ها بشینی کنار دل قاصدک هایی که همینطور رقص کنان می روند بی انکه دغدغه رسیدن به مقصد را داشته باشند. شده تا به حال احساس کنی چقدر بی وزنی؟ می دانی خوبی بی وزنی در چیست؟ در اوج احساس بودن است انجا که هیچ ترسی از سقوط نداری از نیست شدن .اگر هم بیفتی انقدرها نیروی گرانش زیاد نیست که استخوانهایت منهدم شوندو همین اوج خوبی است .من این بی وزنی را دوست دارم حتی اگر می خواهد برای لحظه ای هم بیاید و سبک برود .مهم این است که بعد از این احساس دیگر دغدغه هیچ چیزی را نداری جز این که می خواهی زندگی را به شکلی نو تجربه کنی  به همین سادگی!

این روزها  زیاد به این فضای مجازی نمی ایم ولی از تمام انهایی که رد حضورشان در این وبلاگ مانده تشکر می کنم .ایام به کامتان و بدرود...


موضوعات یادداشت


یک طرح مثل زندگی

نویسنده:زلال پرستم::: یکشنبه 83/12/30::: ساعت 10:45 عصر

یک لیوان چای تلخ

                     که بوی بهار نارنجش مستم می کند

یک کاسه توت سفید

که تازگیش اسیر هواست

                         شیرین و خشک

یک ترانه با صدایی گرم

                         که به جرم برندگیش

در گذر روزها

و در چرخش هزاران دست

سالهاست که به پشت اواز جیرجیرک های امروزی تبعید شده

کتاب یک نویسنده گمنام

                      که امدنش برای هیچ کس حادثه نبوده

                       و رفتنش هم هیچ

                                                 هیچ!

و کتابی دیگر که کپی همان کتاب است

                                             با هزاران تیراژ

                                              به نام نویسنده ای مشهور

  که همین تازگیها از سر خوش شانسی خواندن الفبا را اموخته

و من و دل و ذهن و جان و یک دست پر از خالی

  بایک دفتر سپید و یک قلم سیاه

                                              منسجم و از هم گسیخته

همه دغدغه مان

کشیدن طرحی است

                                            تلخ و شیرین

                                            سیاه و سفید

                                             زشت وزیبا

                                              منسجم و از هم گسیخته 

                                               پوچ و با معنی

                                              مثل خود زندگی

                        اما به هیچ جا نمی رسیم

                              به هیچ جا

                                            به هیچ جا

                                                           اری به هیچ جا!!!

 

چرخش دیگری از ایام  اغاز شد

ایام به کامتان

بدرود


موضوعات یادداشت


گذر روزها

نویسنده:زلال پرستم::: سه شنبه 83/12/25::: ساعت 10:21 عصر

از درخت زندگی

برگها یکی یکی پیش پایم می ریزند

اه ! ای دنیای سرمست و پر از خنده

ببین عاقبت چگونه سرشارم می کنی

چگونه خسته ام می کنی

چگونه مستم می کنی!

هرمان هسه

 

 سال 83 در واپسین روزها ی عمرش نفس نفس می زند و من وتو جشن می گیرم.خوشحالیم یا نه ؟ هیچ فرقی نمی کند ناراحت هم که باشی می گذرد همانقدر که اگر شاد باشی گذشتنش را حس نمی کنی...گذشت روزها برای من انقدر غریبند که فکر می کنم من همه روزها ثابت بوده ام و روزها از من گذشتند مثل بادی که می گذرد و فقط موهایت را تکان می دهد .من هم از گذر زمان تکانه هایش را خوب به یاد دارم و هم گذر عجولانه اش را که همیشه نفس نفس می زند که برایش فرق نمی کند تو چه کسی باشی مهم این است که او از تو بگذرد...

امروز مطمئنا بیشترها رفته اند و از روی اتش پریده اند .اخر امروز به روایتی چهارشنبه سوری است.من اتش را خیلی دوست دارم فسمتیش بر می گردد به این که رشته تحصیلی ام سابقابا اتش در ارتباط بسیار بود  اتش در ارتباط بسیاری با فعل و انفعالات شیمیایی است .اتش می تواند خیلی چیزها را دگرگون کند .متحول کند و اگر این ها نباشد می تواند اهن را نرم کند تغییر  شکلش دهد .خلاصه اتش را به خاطر ماهیت دگرگون کننده اش دوست داشتم .به خاطر هارمونی رنگهایش و تناسب حرارتش !..اما بعد ها که رشته ام تغییر کرد و دنیایم شد فیزیک و کوانتوم .اتش را به خاطر راز الود بودنش  دوست داشتم .به خاطر این که  نمی دانستم در این سوزش بی انتها چه رازی است که همینطور زبانه می کشد!... اتش را دوست دارم همان اندازه که اب, خاک وباد را! امروز خیلی ها از روی اتش پریده اند و می پرند و خواهند پرید ...اخر امروز به روایتی چهار شنبه سوری است! اما من هیچوقت دوست نداشتم از روی اتش بپرم .از دور نگاهش می کردم  و لذت می بردم  دلیلش ؟ ...

من برای همه انهایی که  در این یک سال از زلال پرست گذشتند چه من می شناختمشان و چه نمی شناختم...برای همراهان اندیشمندم سارا,خاک  , پویه,پریا,محمد (شیپور),شکوفه یاس ,طناز,شبگرد و...ارزوی سالی سرشار از اندیشه های نو , تفاوت های اصیل , طراوت وپویایی  می کنم...

خیلی حرف ها بود که می خواستم بزنم همه ا ش یادم رفت .نه یادم نرفت احساس کردم هنوز فرصت هست تا بعد ها بگویمشان ...تا سال بعد بدروود...


موضوعات یادداشت


دانایی

نویسنده:زلال پرستم::: پنج شنبه 83/12/20::: ساعت 11:28 صبح

(( دانایی ما حقیقت های بسیار ,اما یقین های اندک در خود دارد.پس باید به فرضیه های خویش با روح انتقادی بنگریم,باید انها را تا ان جا که امکان دارد بدقت بیازماییم و ببینیم که ایا براستی نمی توان خطا بودن انها را ثابت کرد.))

کارل پوپر- جهان گرایشها

 

من و او

از من پرسید فرق بین سیاه و سفید چیست؟ چشمانم را بستم همه جا سیاه بود باز کردم همه جا روشن شد .لبخند زدم و گفتم :(( اینکه خیلی ساده است وقتی نور نباشه همه جا سیاهه وقتی که نور باشه می تونی همه جا رو ببینی اونوقت همه جا سفیده روشنه!))

 لبخند تلخی زد و گفت :((  به همین سادگی؟..خوب بگو نور چیه؟))

من جواب دادم :(( روشنایی ))

او:روشنایی چیه

من:وقتی نور باشه همه جا روشنه

او :  اوه گرفتار شدی گرفتار یک دوره  باطل ! ببین تو  فرق بین سیاه و سفید را نمیدانی

من : تو بگو فرقشون چیه؟

او :سیاهی همان تلقینی است که ادمیان به ان گرفتارند تلفین دانایی اینکه فکر می کنند بسیار می دانند!

سفیدی هم همان احساس لطیفی است که باعث می شود تو  ومن بنشینیم و راز تفاوت بین سیاهی وسفیدی راکشف کنیم...به همین سادگی!!

من : اه  که تو  هم فرق میان سیاهی وسفیدی را نمیدانی . در جهان هیچ امر مطلقی نیست .توهم گرفتار یک تلقین پوچ شدی !

 

پی نوشت:

از امروز این وبلاگ به صورت هفتگی به روز میشود.


موضوعات یادداشت


زمان

نویسنده:زلال پرستم::: چهارشنبه 83/12/19::: ساعت 12:5 صبح

 

 

تو خوبی

و این همه اعتراف هاست

من راست گفته ام و گریسته ام

و این بار راست می گویم تا بخندم

زیرا اخرین اشک من نخستین لبخندم بود.

احمد شاملو

 

 

امروز گذشت مثل همه روزهای دیگر.چندثانیه دیگر هم امروز  میرود و فردا میایدو چند ساعت دیگر فردا می رود و پس فردا می اید.چند روز دیگر هم امسال  می رود و سال دیگر میاید چند سال دیگرهم میگذرد و امسال میاید... همواره در حال گذشتن است این زمان این دقایق این لحظات ...ان روزها از مادرم میپرسیدم: پنچاه سال یعنی چقدر مادرم سکوت می کرد بعد به چشمانم خیره میشد و پلک میزد و من می خندیدم !حالا به انروزها که فکر می کنم  می بینتم  ان روزها چقدر چسبیده بودند به امروز و من احساس میکنم همین امروز صبح 5 ساله بودم و از مادرم سوال پرسیدم.

چند ساعت قبل وقتی نشسته بودم وخودم را با کتاب کوانتوم مشغول کرده بودم یک دفعه به این فکر افتادم که چقدر زمان برایم کم اهمیت بوده تا به حا ل و چه زمانها را بی رحمانه کشته ام.نمی دانم چرا اما هر وقت کوانتوم می خوانم ذهنم بطرز عجیبی کاوشگر  میشود! بعد به خودم گفتم زمان یعنی چه؟ من باید چه کار می کردم که نکردم؟...اصلا باید کاری می کردم؟وچرا باید از زمان حداکثر استفاده را ببرم ؟ و خلاصه انقدراین فکرهای عجیب و غریب به ذهنم امد که حواسم از درس خواندن پرید. به خودم که امدم دیدم یک ساعت گذشته و من در افکار نیمه فلسفی خودم غوطه ورم بی انکه به نتیجه ای برسم در حالیکه  هنوزان فصلی را که باید به پایان می رساندم نخوانده بودم...به ساعت که نگاه کردم دلم گرفت حداقلش یک ساعت گذشته بودو من در یک صفحه کتاب کوانتوم در جا زده بودم!

 


موضوعات یادداشت


شیطان فقر!

نویسنده:زلال پرستم::: دوشنبه 83/12/17::: ساعت 10:1 صبح

ای شب تشنه! خدا کجاست؟

تو

روز دیگر گونه ای

                به رنگی دیگر

که با تو

درافرینش تو

               بیدادی رفته است...

احمد شاملو

دیگر این جا سکوت جایز نیست که عین ظلم است ...تو اگر به سکوت عادت کرده ای به درد خودت بساز که سالها زندگی را فقط تقلید کرده ای .من اما سکوتم را فرو می بلعم و فریادی میشوم که همه بودنم را می لرزاند.نگو سکوت کن حرف نزن خفه شو! که خفگی من در سکوتم نیست که در ندیدنم است دربی تفاوتیم در لمس درد هایی  که کابوس خواب های بی درد ان است...اری سکوت نمی کنم و فریادم خنجری میشود بران  واین را به تو ثابت خواهم کرد به تویی که تمام دردهای عالم رافقط در نداشتن یک اپارتمان یک میلیون دلاری در جزایر قناری می بینی !  اری با توهستم. هر چند می دانم انقدر دغدغه ئ شمارش صفرهای  ثروتت راداری که فرصت یک بار به این جا امدن و دیدن فریاد مرا نداری مهم نیست ...هرگز مهم نبوده که تو و یا امثال تو چقدر گوش داشته اند برای شنیدن و چقدر چشم برای دیدن ...شما کر و کور مادر زادی هستید!اما بگذار من برای اسودن این اشفتگی درونم بگویم که چقدراز جنس شما متنفرم ...شمایی که ثروتتان بوی تعفن می دهد...من از اختلاف طبقاتی حرف نمی زنم  ثروتتان ارزانی خودتان . من از اختلاف جنستان حرف می زنم که چقدر دورویید!که همه چیزتان تقلبی است حتی مذهبتان و من تاسف می خورم به ادم هایی که مگس وار بدور تعفن ثروتتان جمع شده اند و هوای مسموم شما را استشمام می کنند و نعشه می شوند!

ثروتتان ارزانی خودتان!شما دیگر چیزی ندارید که با ان بنازید خود شیطانید که در مشتهاینان اتش و فقر را به هم امیخته اید ...

من نمی توانم ببینم که شما هر روز گردنتان کلفت تر میشودومذهبتان نمایان تر اما عده ای پسرک نهیفشان را برای یک لقمه نان در یک معرکه گیری در جنوب تهران مهمان یک درد سوزناک میکنند!

من چشمانم سوخته اند از دیدن این همه دود این همه سیاهی ...از دیدن این که فقر شیطانی شده است و هیچ کس اعتراض نمی کند... من حتی نمی توانم ببینم ادم های دورو برم چند شیفت کار میکنند تا خرج خانواده ایشان را در بیاورند  ودر همان حال برای یک همایش مسخره 4 میلیارد تومان هزینه شود...

دیگر چه بگویم همه عادت کرده اند به سکوت .همه عادت کرده اند زندگی را تقلید کنند . و فقر هر روز بیشتر میشود .تورم بالاتر میرود . فساد بطور سرسام اوری رشدمیکندو فحشا توجیه مناسبی برای خودش می اورد :((اری به خاطر فقر ناچارم!))

 بدروود

 


موضوعات یادداشت


<   <<   11   12   13   14   15   >>   >

[ خانه | ایمیل |شناسنامه | مدیریت ]

©template designed by: www.persianblog.com