سلام
?.بعضی وقت ها خسته می شوم از همه ادم هایی که ادعا می کنند خیلی می دانند .ادم هایی که ادعاهایشان نفسم را بند می اورند .همان هایی که کم هم نیستند فقط کافی است چشمانت را چند لحظه باز تر کنی تا راحت ببینیشان.
?.بعضی وقت ها از همجنسانم بیزار می شوم وقتی می بینم حسادتشان همه زندگیشان را در هم و بر هم کرده .از اب زیر کاهی بعضی هایشان حسابی کلافه می شوم و از این که چقدر بعضی هایشان از زن بودنشان سو ء استفاده می کنند .از احمقانه فکر کردن بعضی هایشان خنده ام می گیرد وقتیکه در جمعشان می نشینم .
?.بعضی وقت ها از ادم ها درس می گیرم ان زمانی که احساس می کنم ادم ها حتی بدترینشان می توانستند چقدر خوب باشند.
?.لحظه هایی هم هست که با دیدن بچه ها, همانهایی که زندگی را برایم معنا می کنند ;انرژی می گیرم ودرست همین لحظه هاست که به خودم می گویم زندگی را به خودت سخت نگیر !
.................ضعیفه
تو مرا تا دیروز چگونه می شناختی؟هی با تو هستم خودت را به کوچه علی چپ نزن ,سرت راهم بر نگردان;نگو که حالا مرا به جا نمی اوری.برگرد و مثل یک انسان از خودت دفاع کن و اگر هم نمی توانی لااقل به رسم خودت برگرد : چشم در چشم .این را همیشه خودت به من می گفتی که ((چشمهای تو اخر دنیا ست,که رستاخیز روح من ان جاست)),پس بگو .اگر باز هم نمی توانی ,خجالت نکش جسارت اعتراف را داشته باش در غیر این صورت تو ضعیفه ای نه من...یادت نیست این را همیشه خودت می گفتی با لبخند:((هی ضعیفه)) .و اگر باز هم نمی خواهی یا تمی توانی چیزی بگویی, من دیگر حرفی ندارم, فقط این رامی گویم و می روم:من عروسک نیستم.فکر نکن که اشتباه شنیده ای نه این خود منم که می خواهم بگویم تمام هویت من در رنگ چشمانم نبوداین تو بودی که رسم درست دیدن را نمی دانستی! (بهار ??)